نمایشگاه کتاب تهران
لیست کتابهایی را که از قبل نوشته بودم تو مشتم مچاله شده بود با هر زحمتی که بود ناشر رو پیدا می کردم اما به حدی پر جمعیت بود که موفق نمی شدم جلوی غرفه برسم و کتابی را که می خواهم تهیه کنم.
بعد از کلی جستجو و خستگی، اذان ظهر گفته شد که برای صرف ناهار و خواندن نماز سالن را ترک کردیم. نماز که تمام شد تازه متوجه شدم می توانم از طریق انجمن قلم بن کتاب دریافت کنم. با اینکه مبلغ بن کتاب خیلی ناچیز بود اما باعث شد انرژی تازه ای پیدا کنم.
ناهار حسابی چسبید خانواده روی چمن های نمدار دراز کشیدند چنان خوابشان برد که انگار از یک کوه نوردی سخت خلاص شدند.
![]()
احسان پسر خاله ام که در این سفر همراه ما بود جوان شوخ طبعی است که برای رفع خستگی دوربین را طرفش گرفتم و مصاحبه کوتاهی با او داشتم.
وقتی پرسیدم از نمایشگاه راضی بودی؟ گفت: جمعیت اجازه نداد نمایشگاه را ببینم.
پرسیدم: هدفت از آمدن به نمایشگاه چه بود؟ جواب داد: به خاطر ناهارش اومدم.البته کنکور را هم به خاطر ساندیزش شرکت کردم.
مصاحبه با احسان خستگی را از تنمان بیرون آورد و خنده را بر لبهایمان کاشت.

بعد ازظهر بودکه وارد سالن کودک نوجوان شدم. نشر افق همان چیزی بود که دنبالش می گشتم بالاخره توانستم تعدادی از کتابهایی را که دوست داشتم را در این انتشارات پیدا کنم و با دست پر به خانه برگردم.