گفتگویی با خدای مهربان

گفتم : خدایا تنهای تنها هستم .

گفت : غم مخور انا فرد وحید .

گفتم : بار خدایا دوستی که قابل اطمینان باشد ندارم .

گفت : و من یطع الله والرسول فاولیک مع الذین انعم الله علیهم من النبیین

والصدیقین و الشهداء والصالحین و حسن اولئک رفیقا .

کسی که اطاعت کند خدا ورسولش را پس با گروه کسانی همراه می شود

که خدا وند نعمت داده برانها اعم از پیامبران و صدیقین و شهدا و صالحین و

بهترین رفیق های خداوند.

گفتم : به چه کسی پناهنده شوم در تنهاییم ؟

گفت : توکلت علی الله و کفی بالله وکیلا .

توکل بر من کن و من وکالت تو را به عهده می گیرم .

گفتم : کدام راه مرا به سعادت ابدی می رساند ؟

گفت : ان اعبدونی هذا صراط مستقیم .

راه سعادت و خوشبختی در بندگی من است .

گفتم : دنیا برای من یک زندان است .

گفت : مگر نشیدی الدنیا سجن المو من والجنه الکافر .

دنیا زندان مومن است و بهشت کافران .

گفتم : یا رب با سختیهای دنیا چه کنم ؟

گفت : مگر نشنیدی مرارة الدنیا حلاوة الاخره و حلاوة الدنیا مرارة الاخره .

سختیهای دنیا شیرینیهای آخرت است و شیرینیهای دنیا سختیهای

آخرت .

گفتم : خانه ی دنیایم کوچک است .

گفت : و جنة عرضها السموات والارض اعدت للمتقین .

مهیا نموده ام برای پرهیز کاران بهشتی که پهنای آن ، همه آسمانها

و زمین را فرا گرفته است .

گفتم : با نفس اماره ام چه کنم ؟

گفت : ان النفس لا مرارة بالسو ء الا ما رحم ربی .

نفس اماره انسان را به کارهای ناروا و امی دارد . مگر آنکه خداوند به لطف

خود آدمیرا نگهدارد .

گفتم : با شیطان چه کنم ؟

گفت : الم اعهد الیکم یا بنی آدم ان لا تعبدوا الشیطان انه لکم عدو مبین .

ای اولاد آدم آیا با شما عهد نبستم که شیطان را هرگز نپرستید . زیرا او

دشمن بزرگ شماست .

گفتم : بار الها بانفس مطمئنه ام چه کنم ؟

گفت : یا ایها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیة مرضیة فادخلی فی

عبادی وادخلی جنتی .

ای نفس قدسی امروز مطمئن و آرام باز آی به حضور عظمت پروردگارت که تو

خشنود و او راضی از توست . پس داخل شو در زمره بندگان خاص من و داخل

شو در بهشت ابدی و پر نعمت من .

گفتم : معبودم تو کجایی ؟

گفت : قال اقرب علیک من حب الورید .

نزدیکترین کس به تو هستم از رگ گردنت به تو نزدیکترم .

گفتم : می توانم تو را ببینم ؟

گفت : من ترنی .

هرگز .

گفتم : آیا نور تو را می توانم ببینم ؟

گفت : من معقد صدق عنه ملیک مقتدر .

مکان خاصی است در بهشت که در آن مکان نور خداوند را احساس می کنی .

گفتم : خداوند ا دوستت دارم .

گفت : ومن عشقنی عشقه ومن عشقته قتلة و انا دیته .

هر کس که عاشق من شود عاشق او می شوم و کسی که عاشق او شوم

او را به درجه شهادت می رسانم و دیه او با من است .

گفتم : آیا امکان دارد که من هم به شهادت برسم ؟

گفت : لا تیاس من رحمةالله .

ناامید از رحمت من نباشید .

گفتم : آیا بعد از شهادت در زیر عرشت مرا روز ی می دهی ؟

گفت : ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتابل احیاءعند ربهم یرزقون .

هرگز گمان مکن آن کسانی که در راه ما قدم برداشته اند و کشته شدند

مرده اند بلکه آنان زند ه اند و نزد ما روزی می خورند .

گفتم : الحمدلله رب العالمین والسلام علی سید المرسلین و خاتم النبیین .

راه‎اندازي كمپين يك ميليون امضا در حمايت از مردم ليبي، يمن و بحرين


گروهي از فعالان عرصه حقوق بشر طرحي را براي تشكيل يك كمپين امضاي يك ميليون نفره در رابطه با كشتار مردم بي‎گناه و مظلوم بحرين، يمن و ليبي توسط ديكتاتورهاي دست نشانده اجرا كرده‌اند.گروهي از فعالان در عرصه حقوق بشر طرحي را براي تشكيل يك كمپين امضاي يك ميليون نفره در رابطه با كشتار مردم بيگناه و مظلوم بحرين، يمن و ليبي توسط ديكتاتورهاي دست‎نشانده اجرا كرده‌اند. طبق اطلاع اگر تعداد امضاهاي يك كمپين بتواند به يك ميليون نفر برسد دبيركل سازمان ملل وظيفه دارد آن موضوع را پيگيري و نسبت به آن اعلام موضع كند.
آدرس اين كمپين براي رأي دادن به آن http://www.petitiononline.com/ssi2011/petition.html مي‌باشد.
ترجمه متن منتشرشده در اين كمپين امضا نيز در ادامه آمده است.

ادامه نوشته

بین دیوار و در

شعله در شعله دل کوچه پر از غم می شد

کوچه در آتش و خون داشت جهنم می شد

 

"باید آتش بزنم باغ و بهار و گل را...."

روضه مکشوف تر از آن چه شنیدم می شد

 

بین دیوار و در انگار زنی جان می داد

جان به لب از غم او عالم و آدم می شد

 

لااقل کاش دل ابر برایش می سوخت

بلکه از آتش پیراهن او کم می شد

 

زن در این برزخ پر زخم چه رنجی دیده است؟

بیست سالش نشده داشت قدش خم می شد

 

تا زمین خورد صدا کرد "علی چیزی نیست"

شیشه ای بود که صد قسمت مبهم می شد

 

آن طرف مرد سکوتش چقدر فریاد است

روضه جان سوز تر از غربت او هم می شد؟

 

"میخ کوتاه بیا همسرم از پا افتاد

میخ هر لحظه در این عزم مصمم می شد

 

غنچه دارد گل من تیغ نزن بی انصاف

حیف،بابا شدنم داشت مسلم می شد"

 

ناگهان چشم قلم تار شد و بعد از آن

کربلا بود که در ذهن مجسم می شد

 

کوچه در هیأت گودال در آمد آن گاه

بارش نیزه و شمشیر دمادم می شد

 

اشک خواهر وسط هلهله طوفانی بود

اشک و لبخند در این فاجعه توأم می شد

 

سیب سرخی به سر شاخه ی نیزه گل کرد

داشت اوضاع جهان یکسره درهم می شد

 

که قلم از نفس افتاد،نگاهش خون شد

دفتر شعر پر از واژه ی شبنم می شد

 

کاش همراه غزل محفل اشکی هم بود

روضه خوان، مقتل خونین مقرم می شد  

شعر از :آقای مسیح شاه چراغی


آسمان سرد و زمین سرد

روز اول

آسمان سرد  و زمین سرد  ، دل من سرد  و  دلت سرد  و همه  عالم و آدم دلسرد...

بال دل باز کنم، حاجت پرواز کنم ،قفل قفس را به سر انگشت پرم ناز کنم ،از تو مدد گیرم و در اوج زمان ها و مکان ها  ،ملکوتِ ملک و ملکِ  ملک را به یکی لحظه به هم بند زنم ،با دل آشفته ی عاشق همه را یکسره پیوند زنم ،بعد به چشمان تو لبخند زنم ،آه کشم ،از دل  خود تا دل تو راه کشم ،بال سپیدم به در سوخته ی  دود گرفته ،در افروخته ی شرمزده ،در و گل میخ گه بر جان تو آزرم زده ،در بیت تو ،تو ای ماه کشم...آه کشم...آه کشم ...

ادامه نوشته