شهید جواد فخاری

سه شنبه سی و یکم مرداد 1391
به عنوان سرگروه صالحین بسیج هنرمندان قصد دارم نام گروهم را شهید جواد فخاری بگذارم. وقتی در کتاب آخرین گلوله داستان شهادتش را می نوشتم عاشق روحیاتش شدم. شهید جواد فخاری الگویی از ایثار و شجاعت است. در پست های بعدی داستان شهادتش را که با نام آخرین گلوله نام گزاری کرده ام را در بلاگ قرار می دهم. شاید بتوانم به اندازه ذره ای از خونش را قدردانی کرده باشم و هدفش را در برابر چشمان مخاطبین قرار دهم.



 

تنهایت نمی گزارم

سه شنبه سی و یکم مرداد 1391

هرگز تنهایت نخواهم گذاشت!

بیان این جمله سزاوار چه کسانی در زندگیتان است؟ فرزند، پدر، مادر، خواهر و برادر و یا همسرتان

[Image: طرح ارسال کمک های
غیرنقدی به زلزله زدگان: اهدای پوشک
کامل بچه مرسی (ماریناسان) با 50% تخفیف و
پرداخت تنها 195 تومان به جای 390 تومان]

مرد را هنوز کامل از زیر آوار در نیاورده با شتاب و عجله به سمت مدرسه ویران و مدفون زیر تلمباری از خاک دوید. دو سه روزی از آن ساعت شوم وقوع زلزله گذشته بود و کم کم تیم تجسس کارشان را به اتمام رسانده بودند و امیدی برای زنده یافتن دیگر افراد زیر آوار باقی نبود. تمام تلاش بر این بود که بازماندگان زلزله را تیمار و تا حد ممکن تعداد تلفات مجروهان را کم کنند. اما مرد بی توجه به زخم‌های روی تنش با حالتی خاص به سمت مدرسه دوید تا تنها پسرش را از زیر آوار و مرگ حتمی نجات دهد. اصرار و یقینش در خصوص زنده بودن پسرش تا حدی بود که تیم نجات و مردم محلی همه برای برداشتن آوار دست به کار شدند. یک روز، دو روز و سه روز بی وقفه گذشت. میزان خسارت و آوار بیشتر از حدی بود که بتوان راهی و یا روزنی به مدرسه مخروبه باز کرد.

تیم نجات کاملا نومید شد و دست از کار کشید. اما مرد مجروح همچنان با دست خالی برای نجات جانی تلاش می‌کرد که روزی به او قول داده بود در تمام طول زندگی و تا آخرین نفس زنده بودنش تنهایش نخواهد گذاشت و حالا با حال بیمار و دست خالی و تنها هنوز بر سر پیمان خود خاک‌ها را کنار میزد و تلاشی مافوق توانش به خرج می‌داد. حالا یک هفته از وقوع زلزله گذشته بود و همه مطمئن بودند مرد در غم مرگ پسرش دیوانه شده است. حساب روزها از دست رفته بود شاید روز هفتم و یا هشتم بود که ناگهان روزنی به مدرسه باز شد و آنها با تن‌هایی بی‌رمق اما زنده ده‌ها بچه‌ای مواجه شدند که در پناه میزها و نیمکت‌ها هنوز زنده بودند. تلاش برای زنده یافتن دانش‌آموزان دیگر کلاس‌ها شروع شد. اما انگار تنها همکلاسی‌های پسری زنده مانده بودند که امید داشت و به دوستانش هم این امید را داده بود که پدرش هرگز تنهایشان نخواهد گذاشت!

امید به یاری، امید به دراز شدن و گرفتن دستی برای یاری، و امید به تپیدن قلب‌هایی برای بقای مردم شاید در این شرایط تنها چیزی باشد که عزیزان زلزله زده آذربایجان را سر پا نگه دارد.

اگر می‌خواهیم مادران و پدران و فرزندان هموطن را تا آخرین لحظه تنها نگذاریم باید دست یاری‌مان را به سمتشان دراز کنیم. ایمان  داریم که هنوز قلبی آکنده از مهر می تپد

 

اشک و لبخند

دوشنبه سی ام مرداد 1391
بالاخره بعد از رفت و آمدهای مکرر کتابم چاپ شد. اشک و لبخند را به سفارش سازمان اوقاف و امور خیریه بازنویسی کردم. از اینکه توانستم تصویر ساز را خودم انتخاب کنم و در تمام مراحل آماده سازی کتابم نظر بدهم و هیچ کس با نظراتم مخالفت نکرد خیلی خوشحالم . کتاب بعدی ام در مرحله تصویر سازی است اینبار هم اجازه دادند برای تمام مراحل کتاب خودم تصمیم بگیرم هنوز برای اسم گزاری کتابم تردید دارم.

 

جمعه بیست و هفتم مرداد 1391
 

تاریخ تکرار میشود در میانمار

چهارشنبه هجدهم مرداد 1391

 saeghe

قافله اسرا به شام که رسیدند “خارجی محسوب شدند”

برادران مسلمانمان در میانمار “شهروند محسوب نمی شوند”

این روزها بوی کباب گوشت انسان عجیب مشام غرب و شرق را مدهوش نموده است.و میانمار بزرگترین کبابی جهان است…چراغ های سبز آن از دور خوب پیدایند..

گرسنگان غربی در کشتی ای که دور اروپا را میچرخد با اپوزوسیونِ دولت -تین سین- قرار ملاقات میگذارند…او هم “مسلمانان را شهروند نمیداند”

این وسط بودا هم که طبق معمول خواب است تا پیام به اصطلاح صلحش را به هم کیشانش یادآوری کند…

اعراب هم که همه دغدغه برادران اسرائیلی خود را دارند و نگران باز شدن بزرگراه رفح هستند…

چین هم که تجارتش مهم تر است…

روسیه هم که خود این کاره است..چچن را که یادمان نمیرود…

ما هم رویمان سیاه…درگیر مرغ شده ایم…آخر ماه مبارک نزدیک است…مرغ مهم است…مرغ را میخواهیم کباب کنیم…به یاد برادران میانماریمان که کباب میشوند…

بیا و اگر دل داری این عکس ها را ببین .


ادامه مطلب
 

چرا اکبر کاراته را بردی؟

جمعه سیزدهم مرداد 1391
800x600

محسن صالحی حاجی آّبادی

تو دیگه کجا میای؟ برو پایین! برو، نیا بالا. حاجی گفته کبوتر را ببرم آخر دژ؛ انگار بلدوزری خراب شده! این را شیخ مهدی گفت.

اکبر کاراته گفت: منم میام! هر جا می‌ری منم ببر! پس خود مکانیک‌ها کجاند!

- من می‌خوام برم سر قبر صدام یزید! اون جا که نون و ماست تقسیم نمی‌کنند. تازه مکانیک‌ها رفتند اهواز. حاجی گفته تنها برم!

- خب منم میام! من تا حالا قبر صدامو ندیدم!

- اصلا من غلط کردم که سوار کبوتر بشم! اصلا با خودم بودم.

- حالا مگه منو با خودت ببری طوری می‌شه؟ تازه کمکت می‌کنم!

شیخ مهدی چشم‌های آبی‌اش را انداخت توی چشم‌های عسلی اکبر کاراته و گفت: آره طوری می‌شه! حالا اومد و این صاحب مرده کله شد! یه جوری شد! اصلا تصادف کردم؛ اونوقت تو مُردی. من چکار کنم. تازه ممکنه یه گلوله بیاد روی سرمون.

- اگه من مُردم تو هم می‌میری! تازه نترس مگه می‌خوای جت برونی! خب یواش برون.

- خب باشه! اول برو بالا ببین کسی این طرفا نباشه!

- مثلا کی!

- نمی‌دونم، فرمانده. اگه ببیندت پیادت می‌کنه!

اکبر کاراته رفت بالا.همه جا را نگاه کرد و گفت: گنجشک هم پر نمی‌زنه؛ فقط یه نفر دم سنگر فرماندهی وایساده!

- بیا پایین دیوونه! بیا پایین تا ندیدتمون!



ادامه مطلب
 

امواج جمکران

سه شنبه دهم مرداد 1391

بر درون سینه ام موجی تلاطم می کند

موج سرگردان خود را جانب قم می کند

می رود بر روی امواجی به سوی جمکران

ساحلی دیدم که هر امواج را گم می کند

پا نهادم در گلستانی، درون شوره زار

با قیام و سبحه دیدم آن چه مردم می کند

میهمانانش بدیدم صف کشیده تا کران

مائده از آسمان در نان گندم می کند

روبه روی بارگاهش قد کشیدم با وقار

بی زبان دیدم که آن وادی، تکلم می کند

نی در آن جا مرقدی دیدم نه صاحبخانه ای

ناگهان دیدم که مولایی تبسم می کند

محو رخسارش شدم چون عاشقی دیوانه وار

دیدم او دعوت، مرا در خانه خم می کند

جرعه ای از جام شمانش مرا مدهوش کرد

یک نظر دیدم که بر حالم ترحم می کند

دیدم آن جا هر یکی را مست از کروبیان

با حضور آب در خاکش تیمم می کند

آن چه رنجیده بدیده جزو اسرار است و بس

باک نیست هر کس که می گوید توهم می کند

 

اوج

جمعه بیست و سوم تیر 1391

بربام بلندی ایستاده بودی. نگاهت به آسمان خیره شده بود، نم نم بهار بر گونه هایت می نشست و تو همچنان به پازل هزار تکه آسمان دل داده بودی، انگار شوق پرواز داشتی می خواستی اوج بگیری، بالا بروی و بالاتر می خواستی به همه نشان بدهی که می توانی پرواز کنی ....

 سنگینی دستی را برشانه ات احساس کردی، دست پدر بود که شانه هایت را به طرف زمین می فشرد . برگشتی و به چشمانش نگاه کردی. چشمانش با تو حرف می زد انگار حرف دلت را خوانده بود. می خواهی به اوج برسی...!

پس زانو بزن.


 

همان است

جمعه دوم تیر 1391
آنچه بوده است همان است که خواهد بود.

آنچه شده است همان است که خواهد شد.

زیر آفتاب هیچ چیز تازه یی نیست.

 

خوش آمدی

شنبه بیست و هفتم خرداد 1391
قلبش چنان محکم به قفسه سینه اش می کوبید گویی می خواست از زندان سینه آزاد شود. اشک امان چشمهایش را بریده بود. یک بار دیگر اسم او را ورد زبانها می دید. خدایا بعد از بیست و هفت سال انتظار امروز تکه های خرد شده استخوانهایش را می بینم.

همسرم چه دیر برگشتی از جبهه هایی که برای دفاع از وطنت ساخته بودی! می دانم می خواستی جزو اخرین کسانی باشی که از پاسداری وطن باز می گردی.

خوش آمدی.
 

اسلایدر

دانلود فیلم